|
ما حالا مربا به صبا داريم ... كوكا كو لا داريم كره و پنير داريم و وقتي كودكا نمان را پيش پزشك صلواتي مي بريم مي توا نيم شربت سينه صلواتي را در يخچالي كه به ما اهدا شده است بگذاريم .
به ديدن ما آمده است... 
شنيده است كه جامعه ياوري خراسان يك بنياد خيريه است اما اطلاعاتي ندارد كه ياوري يك بنيا د خيريه آموزشي است.نياز مالي دارد... مانند صدها و هزار ها نيازمند ديگر . مانند آنهايي كه هر روز در كوچه و خيابان به تعدادشان افزوده مي شود... برا يش شرح دادم كه جامعه ياوري رسالتش آموزش دانش آموزان متعددي است كه به دلايلي امكان ادامه تحصيل ندارند و او مي شنود و مي نشنيد و از زندگي اش مي گويد و از اولين هديه اي كه از يك خيريه در يافت كرده است:در يك اتاق اجاره اي با 3 بچه قد و نيم قد زندگي مي كردم... همسرم عمرش را داده بود به شما و ما شرايط بسيار سختي داشتيم... روزها براي كارگري به خانه مردم مي رفتم و شبها خسته و مستاءصل بر مي گشتم بعضي اوقات بچه هايم چيزي براي خوردن نداشتند و با اندك پولي كه از كارگري در خانه مردم مي گرفتم مختصر ما يحتاج خانه را تاءمين مي كردم. رو زي دختركوچكم گريه كنان از من پرسيد چرا همسايه ها يخچال دارند و ما نداريم. او آب سرد مي خواست و كره و گوشت... درسهايش خوب بود و كتاب مي خواند و در كتابها خوانده بود كه اين غذا ها چقدر بري سلامتي انسان مفيد است . از آن روز به بعد من تصميم گرفتم هر جور شده به اين در و آن در بزنم شايد بتوانم يخچال كو چكي جور كنم و از خجالت دخترم در بيايم. دخترم مي گفت من وقتي بزرگ شوم مي خواهم آن قدر پولدار شوم كه به همه خانواده ها يي كه بابا ندارند يخچال دهم. او مي گفت وقتي يخچال داشته با شيم مي توانيم شربت سرما خورد گي را در آن بگذاريم تا زود خراب نشود و شيريني ها يي كه از خانه مردم مي آوريم آلوده نشود.دخترم روزي انشايي براي معلمش نو شته بود و در آن شرح داده بود كه اگر يخچال در خانه اي باشد وضع درسي دانش آموزان هم خوب مي شود چون وقتي از شد ت خستگي مي خواهند آب بخورند ديگر مجبور نيستند از شير وسط حياط صاحبخانه آب گرم بخورند. او نوشته بود اگر يخچال دلشته باشند شيشه هاي نوشابه صاحبخانه را وقتي خالي مي شود پشت درب حياط تلمبار مي كنند مي توانند بشويند و در يخچال بگذارند تا آب سرد داشته باشند. دخترم نوشته بود... آن وقت ما خواهيم توانست جوجه كو چكي را كه برادرم برايم خريده و با صداي جيك جيكش نمي گذارد درس بخوانيم كشته و در يخچال بگذاريم و جوجه بخوريم. معلم كه انشاي دخترم را خوانده بود به خانواده هاي خير انشاي او را نشان داده بود و يك خانواده خير تصميم گرفته بود براي ما يك يخچال بفرستد. صحبتهاي آن زن كه به اينجا رسيد آهي كشيد. لبخندي كمرنگ با خيره شدن به ديوار بر لبانش نقش بست. از او خواستيم باز هم به ديدن ما بيايد و او قول داد كه دفعه بعد با دختر كوچكش كه كلاس سوم ابتدايي و نخبه است به ديدنمان بيايد. او مي رود و من با اين كه به شدت تشنه ام قدرت برخاستن از جايم براي نو شيدن يك ليوان آب خنك را ندارم.

|