|
گزارش سفر عشق
مهندس غلامحسين شافعي
اگر خوابگاه تعطيل شود چه بايد بكنم ؟
آبانماه 87 با خبر شدم نوجوانان يتيم روستايي مستقر در خوابگاه هلال احمر زانوي غم در آغوش گرفته اند قيافه عاشق دلسوخته خوابگاه آقاي اسدزاده با چشمان پر از اشك را بخاطر آوردم. من به واقع در درون ملتهب اسدزاده عشق را ديده بودم . پدر 90 نوجوان روستايي محروم از پدر . مانده بودم كه چه بايد كرد. عجيب است همان شب ارتباط تلفني من با مهندس وجيه اللهي برقرار شد خواستم كه از پروژه هيا در دست اجرا كه زاييده همت او بود از جنوب خراسان بازديد كنيم به همين سرعت و به همين سادگي قرار سفر گذاشته شد، يكشنبه 19 آبان ساعت 8 صبح فرودگاه بيرجند. شنبه بعدازظهر بايد در جلسه اي حضور مي يافتم و چون وقتي براي صحبت داشتم امكان ترك جلسه نبود . ساعت 11 شب بعد از اتمام جلسه مستقيماًبه سمت بيرجند حركت كردم . استراحتي كوتاه در بين راه و ساعت 8 صبح فرودگاه بيرجند و آغوش گرم مهندس وجيه اللهي .
روستاي رومشتيك و بازديد از حمام اهدايي ايشان نشست كوتاهي در مسجد و لحظاتي خيره در چشمان پر از مهر و صفاي روستاييان كه غم سنگين آن دل را مي فشرد. بازديد از هنرستان دارالفنون طوس كه من را ستاره كوير است به همت پيمانكار اهل دلي ساخته شد كه خود عضو جامعه ياوري است . آنقدر شوق در مهندس وجيه اللهي ايجاد مي گردد كه همانجا فرمان دلش را آشكار مي كند . ساخت خوابگاه شبانه روزي و ساختمان آشپزخانه را تقبل مي كند ، ما از اينهمه زيبايي دل نمي كنيم . ساعتها به عشق اين بقعه خير به دور ساختمان طواف مي كنيم . خالقي نماينده جامعه ياوري در خراسان جنوبي و كاظمي رئيس دلسوخته آموزش و پرورش متعجب از حركات شوق آميز ما و اينكه چه بساطي است كه دلها به پا كرده اند و آن را با هيچ معياري نمي شود اندازه گيري كرد.
به هنرستان متروكه فعلي مي رويم، مدير هنرستان روستايي نازنيني كه خود از تبار همين هنرجويان است، آقاي ناعمي كه وجودش سراسر صفا و عشق است آنچه در نظر دارد را بدست مي آورد و كمبود تجهيزات كامپيوتري را برطرف مي كند .
بچه ها در خوابگاه هلال احمر منتظرند، قرار است ناهار را با آنها باشيم . ماجرا از اينجا آغاز مي شود ، خدايا اينجا كجاست ؟ قيافه هاي پر از نجابت و چشماني اميدوار و غرق در مهر و شوق گويي پس از سالها فراق پدر ، امروز شوق ديدار يافته اند . من كاملاً متوجه بودم كه مهندس وجيه اللهي از همه چيز بريده است . غرق شده و هيچ چيز را نمي بيند ، در جمع بچه ها در نمازخانه از خدا هم بريده، او اصلاً نمي داند اينجا كجاست؟آيا حقيقت دارد يا خواب مي بيند ؟ بچه ها آنروز همه را به صحراي
محشر برده بودند. اسدزادهي عاشق طاقت از دست داده بود.
من كوير از اشك خود دريا كنم گريه ها بر اين شب يلدا كنم
از چه پنهاني بيا اي اشك من تا ترا جاري در اين صحرا كنم
نجيب اله پسر يتيم نامه اش را مي خواند، موي بر بدن راست شده و گلو فشرده و نفس حبس. نيم نگاهي مي كنم ،وجيه اللهي ناباورانه به خود نهيب مي زند كه نكند خواب مي بيند . نامه نجيب الله را بعد از اين نوشته بخوانيد و شما با اين كاروان برانيد . بعد از نجيب الله مجتبي رازقي شعري را كه خود سروده مي خواند . عجيب و عجيب يك دانش آموز سال سوم متوسطه از روستاهاي محروم جنوب خراسان اين چه خطه اي است كه ادبيات رويش دائمي آنست .آن را بخوانيد و قضاوت كنيد.
و نهايتاً رضا غلامي دانش آموز ديگر و شعري ديگر.
وقتي جلسه تمام مي شود همه در آغوش وجيه اللهي آرام مي گيرند، صحنه عجيبي است . وجيه اللهي در معاشقه و من متحير و نگاهم دوباره به چشمان اشكبار اسدزاده و ناعمي، طاقت نمي آورم به سرعت از صحنه مي گريزم و در خلوتي دل را خالي مي كنم و آسوده وآرام بر مي گردم . خوابگاه تعطيل نخواهد شد مخارج آن تامين شد. امنيت نجيب الله و دوستانش فراهم شد . امشب آسوده مي خوابند و من لحظه اي اميد خود را در روستاي ورنجان مي بينم . براي ديدن خواهري كه از داشتن فرزند محروم است و زن و مردي تنها و تنها سر برآسمان شكرگزار الطاف خدا. در آنجا بغض وجيه اللهي مي تركد و لحظه اي بي اختيار هم آغوش مي شويم و از فرط دلدادگي با اشك چشم غبار غم را مي زداييم .
همانجا برنامه سفر براي هفته بعد هماهنگ مي شود. پاسي از نيمه شب است كه سفر به پايان مي رسد اما مي گويم من مي مي روم ولي دل از اينجا نمي رود.
نجيب الله رحماني – دانش آموز خوابگاه هلال احمر
به نام خدا
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند
اينجانب نجيب الله جهاني مقدم ساكن روستاي روم و دانش آموز خوابگاه هلال احمر هستم . من و خانواده ام غرق در بازيهاي شيرين خردسالي بوديم كه دست روزگار آغوش گرم حمايت پدر را از سر ما گرفت و مرا كه تازه يك ساله شده بودم از نعمت محبت پدر محروم كرد و لبخندهاي شيرين كودكي من در غبار و اندوه بي پدري رنگ باخت و مادرم بار مسئوليت زندگي را بر دوش گرفت و صبورانه و استوار جاي خالي پدر را برايمان پر كرد ولي برا ي كودكي كه گرماي محبت آغوش پدر را حس نكرده ، حسرت بازي كردن همسالان و خنده هاي غرق در روياي خوش زندگي ، كيف و دفترهاي همكلاسي ها ، لباس عيد بچه هاي همسايه دردي است كه با تمام وجودم در روج جانم ريشه دواند و شادي هاي كودكي مرا به ياس و نااميدي مبدل كرد .
مادرم با سختي و مشقت كارهاي ما را انجام مي داد كه دستمان پيش كسي دراز نشود اما به دليل فشار كار به بستر بيماري افتاد و دار فاني را وداع گفت . با فوت مادر، من و خواهر و ديگر برادرم تنها شديم و ناچار عمويم سرپرستي ما را بر عهده گرفت او مدت يكسال از ما نگهداري كرد اما داشتن فرزندان قد و نيم قد و مشكلات زندگي تحمل وجود مهمان ناخوانده را از او گرفته بود چون كه زندگي خود را به سختي اداره مي كرد بنابراين سرپرستي ما را بر عهده پدربزرگمان قرار گرفت . پدربزرگم به علت كهولت سن نتوانست بيشتر از يكماه ما را سرپرستي كند و قرار بود ما را به بهزيستي تحويل دهند كه برادرم كه من از چهار سال بزرگتر است و قبول نكرد و گفت : خودم نگهداري از آنها را بر ادرم من و خواهرم را در مدارس راهنمايي شبانه روزي شهر اسكان داد تا درس بخوانيم و خودش براي كار به مشهد رفت و من سه سال راهنمايي را در مدرسه شهيد صدوقي قاين گذراندم . هر چه به پايان سال سوم راهنمايي نزديكتر مي شدم دلهره ام از پايان گرفتن درسم و خروج از خوابگاه بيشتر مي شد . نمي دانستم چه بايد بكنم ، مي خواستم درسم را ادامه دهم . از طرفي بي كسي و بي پناهي مر ا آزار مي داد و از طرفي نمي دانستم به چه كسي پناه ببرم ، حيران مانده بودم. آقاي قرائي رئيس مدرسه ي صدوقي مرا گفت به خوابگاه هلال احمر برو گويا مجتمع دانش آموزي هلال احمر پناهگاه و مأمن دانش آموزاني مثل من است. روزي كه به خوابگاه هلال احمر براي ثبت نام آمده بودم دودل بودم كه آيا مرا خواهند پذيرفت يا نه ؟ با خودم دعا مي كردم كه مرا بپذيرند اگر نه معلوم نبود بايد در جنگل درندشت شهر چه كنم و به كدام بيغوله پناه ببرم و در كجا سكني گذارم كه از شر حيوانهاي انسان نما در امان باشم . به راستي شنيده ام كه ممكن است خوابگاه هلال احمر قاين تعطيل شود و چون خوابگاه داراي 80 نفر دانش آموز است كه اكثر آنها وضعيتي مثل من دارند كه مجبور شده اند از بد حادثه به اينجا ببرند. يعني اگر تعطيل شود تكليف آنها چه خواهد شد . به خوابگاه هلال احمر قاين آمدم كه خوشبختانه امدادگران زحمتكش آنجا مرا بگرمي در آغوش گرفتند و 80 نفر ديگر مثل خودم را و من خيال راحت در دبيرستان خواجه نصير ثبت نام كردم . يك ماه و نيم با تمام وجودم احساس كردم دستاني كه اگر دستي به سويشان دراز شود به گرمي مي فشارند و حال يك و ماه نيم از تحصيل من در دبيرستان مي گذرد و من در دنيا فقط خدا را دارم و هيچ قوم و خويشي را كه بتواند برايم پناهي باشد باز دچار تشويش و اضطراب شدم چون كه اين روزها از نگاه و چهرهي شرمسارمسوؤلين خوابگاه مي خوانم كه گويا خبري شده است . آخر ما دو هفته است كه چلو خورشت قورمه سبزي نخورده ايم و به جاي آن لوبيا پلو به ما داده اند و شبها كه بعضي بچه ها براي مطالعه به سالن سلف و نمازخانه مي رفتند حالا بايد لامپهاي اضافي را خاموش كنند و همه بچه ها در سالن مطالعه كه فقط آنجا چراغش روشن است درس بخوانند و وقتي از مسئول مجتمع علت را مي پرسيم فقط نگاه شرمسارش را از نگاه ما مي دزددو بر زمين مي دوزد . خدايا نكند بازهم يتيم و بي سرپرست شوم . اگر خوابگاه تعطيل شود بايد چه بكنم ؟
مجتبي رازقي – كلاس سوم دبيرستان خواجه نصيرالدين طوسي- روستاي اندريك
به نام رب جهان خداي روزي رسان
بروزي من يكي بيچاره بودم درون كوچه ها آواره بودم
شبم را همنشين يخ بود و سرما پناهم كوچه ها در فصل گرما
يكي پيراهنم كهنه به تن بود گهي پوشيده گه عريان بدن بود
جلو هر كسي افتاده سر بود دراز اين دست و خم قوس كمر بود
كه داد اين ماه سرخ آسماني مرا جايي براي زندگاني
از آن پس درس خواندن كار من بود يكي امدادگر غمخوار من بود
دگر سرما تنم را بي اثر بود يخ و باران بدن را بي خطر بود
پس از آن زندگي همچون گلستان خلاصم ديگر از برف زمستان
اگر تعطيل خوابگاه مي شد روزگاري دوباره زندگي پر آه و زاري
خدايا از تو خواهم با صداقت يكي خواهش يكي يكدانه حاجت
خداي من خدايا خوابگاهم را نگه دار اگر تعطيلي خواهد كسي رويش سيه دار
رضا غلامي – دانش آموز سال سوم متوسطه رشته علوم تجربي
مردي از جنس سكوت
پدر خوب من است
مي ستايم او را
چون كه ايوب من است
صبر او مي شكند كمر كوه ستم 
كاش مي دانستم راز اين صبرش را
او نگويد به كسي يك زمان دردش را
در سكوتي كه سر و پا همهاش راز بود
يك صدا مي آيد
آن صدايي كه سكوتش شكند
درد او كس نتوان يافت در او
او در آن پيكر رنجش آلودش
دارد اندوه فزون
او نگويد به كسي درد و غم و اندوهش
دردهايش را او مخفي از ما مي كرد
ناله هايش را او
دل شبها مي كرد
ا زخدا مي خواهم
دردهاي پدرم را برهاند از او
او كه بي رنگ و ريا مي كشد زحمتها
بدهد مزدش را آنچه هست لايق او
لايقش چيست كه بايد مي داشت
لايقش شادي دنيا باشد
كه برايش يك تن سالم باشد
كه برايش يك تن سالم باشد
كاش من مي مردم
تا نمي ديدم من چهره مغمومش را
او چه آرام و صبور
زندگاني مي كند
بين اين سختيها
جانفشاني مي كند
جان من تقديمت
اي پرستوي صبور
گرچه ناقابل باد
بر تو اي اسوة نور
تو كه انوار تلاش
از تو مي تابد و من
مي ستايم آن را
پدر اي ناجي من
پدر اي ناجي من
|