قافله دل
| طــريق بــاديه رفتـن بـه از نشسـتن باطـل |
كــه گـرمـراد نيـابـم بـه قـدر وسـع بكـوشــم |
ياور عزيز وگرامي
حدود۹ماه پيش از جهاد مقدس مدرسه سازي كه اخيرا" شهرستان شده وآخرين شهر استان خراسان درجنوب وهم مرز استان سيستان وبلوچستان است انساني كه چهره اي سوخته داشت وبعدا" بيشتر معلوم شد كه دلي سوخته هم دارد پرسان پرسان درمشهد به سراغ ماآمد وازگرفتاريهاي اين منطقه محروم به وي��ه درزمينه آموزش وپرورش سخن گفت وازما استمداد طلبيد وخواست كه ازنهبندان ديدن كنيم.ماكه قرارمان اين بود كه بدلايل گوناگون كارهاي فرهنگي رادر قائنات متمركز كنيم به او قول داديم كه اگرباني خاصي پيدا كرديم كه بودجه اي به مدرسه سازي در نهبندان اختصاص دهد به او اطلاع خواهيم داد .رفتار صميمانه وخالصانه مرد كويري كه برآغوش نام داشت درآغوش دل مانشست وطولي نكشيد كه بعد از يك هفته ازتهران به اواطلاع داديم كه باني پيدا شد.آقاي مهندس عبدالحسين وجيه اللهي كه اساسا" جامعه ياوري به اتكاي كمكهاي مادي ومعنوي ايشان وارشادات و راهنمايي هاي پدر بزرگوارشان مرحوم حاج ابوالقاسم وجيه اللهي كه در ارديبهشت ماه ۱۳۶۵بهنگام تولد جامعه ياوري در قيد حيات بودند هزينه ساخت يك مدرسه ۶كلاسه دريكي از روستاهاي محروم نهبندان را تقبل كردند .همزمان نيز از محل كمكهاي آقاي مهندس سعيد خليلي كه ايشان نيز از آغاز اين حركت با ما ياروهمراه بوده اند قرار ساخت مدرسه دوم را هم گذاشتيم.
در اواخر فروردين ماه سال جاري بود كه خبرآماده بودن مدارس رسيد واز ما وبانيان اين مدارس براي افتتاح اين دو مدرسه درروز گرامي معلم دعوت بعمل آمد .بانيان عزيز كه بدليل فشردگي كارهايشان از آمدن معذور بودند ما را به نمايندگي از خود عازم اين سفر كردند .از تهران به مشهد ونهايتا" در ساعت ۸:۳۰شب دوشنبه ۱۳۶۹/۲/۱۰شبانه عازم قائنات شديم .ساعت ۱:۳۰بامدادروز سه شنبه به قائنات رسيديم وپس از چند ساعت استراحت ساعت ۸صبح عازم« درميان» شديم .«درميان »بخشي از توابع بيرجند است.پس از طي يك راه طولاني وخاكي به درميان رسيديم ،اما مسئولين آموزش وپرورش نهبندان هريك به علت گرفتاريهايي كه برايشان پيش آمده بود درمحل حضورنداشتند واين قسمت از سفرمابي حاصل ماند(گرچه از منطقه بازديد عمومي كرديم).به سربيشه كه ازتوابع بيرجند است رسيديم ازآنجا به طرف نهبندان به راه افتاديم .هواگرم شده بود .تغيير طبيعت ،خشكي وگرمي هوا ظاهر شدن چند درخت خرماوخيلي شواهد ديگر حاكي از آن بود كه نهبندان ازگرما،خشكي ،وخشم طبيعت رنج فراوان مي برد.درراه با همراهانمان كه اين بار همان سه نفر اوليه اي بوديم كه درهمين راه درارديبهشت ماه سال ۱۳۶۵به فكر تشكيل جامعه ياوري افتاديم درمورد عوامل محروميت اين بخش از استان خراسان بحث مي كرديم .از وجود اين همه محروميت دراستان امام رضا ،ازدوري راه،ازبزرگي خراسان وازخيلي چيزهاي ديگر سخن مي گفتيم .از سرخس كه شمالي ترين آبادي خراسان است تا نهبندان كه جنوبي ترين آن،حدود ۱۰۰۰كيلومتر فاصله دارد .معلوم است كه اداره استاني به اين بزرگي آنهم به روش متمركز كار آساني نيست. ��اپن كه شايد مساحتش درحدود خراسان باشد خود حدود ۴۰استان دارد .از همين بحثها مي كرديم كه متوجه مسافر منتظري در كنار جاده شديم.ايستاديم واورا سوار كرديم .سواركردن چنين مسافراني درطول اين مسافرتها بهترين فرصت گفتگو ودرددل وآشنا شدن با زندگي اين مردم است. اسمت چيست؟محمد،كجا مي روي ؟همين آبادي اول .قيافه خسته ،سوخته ودرهمي داشت.چندسال داري؟وا… نمي دانم .به نظر مي رسيد بايد۴۵ داشته باشد .اما همسفري كه سن وسال اين مردم را از قيافه بهتر تشخيص مي دهد گفت:او نبايدبيش از۲۵سال داشته باشد به چهره تكيده اش نگاه نكنيد.من كه متوجه آستين خالي چپ اوشده بودم سؤال كردم دستت چي شده؟ گفت:۱۰سال پيش دستم را مارزد ديگر نمي دانم چطور شد ازشانه دستم را قطع كردند .چكار مي كني؟چوپاني.ازدواج كرده اي ؟سؤالم را نفهميد. همسفر ديگري پرسيد كه زن داري ؟گفت :نه آقا كسي به من زن نمي دهد .چرا؟مي گويند تو نمي تواني زن نان بدهي. درخود فرو رفتم درحاليكه به چهره مظلومش خيره شده بودم ودردل مي گريستم با خود زمزمه مي كردم كه:
| تـاكي چنيـن مـردن بنـام زندگانــي؟ |
تــاكــي غم پيــري درايــام جوانـــي ؟ |