تاريخچه ياوري خراسان
سال ۱۳۶۲بودكه به عنوان يك همكار با كاشاني آشنا شدم. خيلي زود به هم پيوستيم گوئي سالهاست از آشنايي ما مي گذشت .
و مشغول سرودن منظومه سفرنامه خواف بود . داستان زندگي من ، كاشاني را خيلي به من علاقمند كرد . از محروميتهاي جنوب خراسان برايش مي گفتم ، از داستان زندگي خودم در كودكي و نوجواني برايش مي گفتم و هر بار كه خلوتي مي يافتم حرفهايم اشك كاشاني را بر گونه هايش سرازير مي كرد . علاقه من به كاشاني از حد يك دوستي معمولي گذشت . من مريد او شده بودم . چند بار باتفاق كاشاني و همايون مهمان عثمان شديم و شبهاي زيادي را در خواف با زخمه هاي سوزناك عثمان معاشقه كرديم . بارها بر خرابه هاي زوزن قدم گذاشتيم ، به نشتيفان رفتيم . در مدرسه خرگرد و جاي جاي روستاهاي خواف با زمزمه هاي كاشاني قدم زديم ، همواره عثمان مينواخت و كاشاني مي سرود . در ارديبهشت سال۱۳۶۵ سمينارهاي تحت عنوان محروميتهاي جنوب خراسان و سيستان و بلوچستان در دانشگاه بيرجند برگزارشد ، به اتفاق كاشاني ، همايون حاجي خاني و نيكول عكاس هنرمند كشور در اين سمينار شركت كرديم . ارائه منظومه سفرنامه خواف در اين سمينار چشمان زيادي را اشكبار كرد و من خودم تحت تاثير ارائه هنرمندانه اين سفرنامه بارها گريستم .
در بازگشت از بيرجند قرار گذاشته بودم كاشاني را به روستاهاي محروم قائن ببرم ،دوست داشتم كاشاني زادگاهم را ببيند.
 |
سفر جامعه ياوري به جنوب خراسان
آقاي همايون حاجي خاني و آقاي مجتبي كاشاني به همراه يكي از محصلين |
محروميتهاي جنوب خراسان و سيستان و بلوچستان در دانشگاه بيرجند برگزارشد ، به اتفاق كاشاني ، همايون حاجي خاني و نيكول عكاس هنرمند كشور در اين سمينار شركت كرديم . ارائه منظومه سفرنامه خواف در اين سمينار چشمان زيادي را اشكبار كرد و من خودم تحت تاثير ارائه هنرمندانه اين سفرنامه بارها گريستم . در بازگشت از بيرجند قرار گذاشته بودم كاشاني را به روستاهاي محروم قائن ببرم ،دوست داشتم كاشاني زادگاهم را ببيند.
حدود ۹۰ كيلومتر از بيرجند دور شديم كه به روستاي نعل گندر رسيديم .عنان از دست كاشاني و همايون رفته بود .چشمهاي اشكبار كاشاني او را به فرياد انداخته بود . پيرمرد تنها و نابيناي ۸۰ ساله نعل گندر ، بي دندان تكه نان خشك و مانده اي را مي مكيد . كاشاني مايل بود وارد خانه شود با كبريتي كه داشتم خانه راروشن كردم و چند دقيقه اي گذشت تا توانستيم اين خانه را كه بيشتر به يك قبرشبيه بود ببينيم . تمام وسايل زندگي اين مرد در حد هزار تومان هم نبود . كاشاني با چشماني پر اشك از اين روستا گريخت ،گوئي طاقت ماندن بيشتر نداشت و همه مردم با چشمان پراز تمنا ما را بدرقه كردند .

به راهمان ادامه داديم . روستاهاي سراب ، نيك ، محمد آباد و چند ده كوچك در مسير راه را ديديم.من همواره از وضعيت بچه هاي روستا برايش تعريف مي كردم . او گوئي تازه محروميت را لمس كرده بود. احساس مي كردم هر لحظه ممكن است كاشاني منفجر شود و ديگر طاقت همه سر آمده بوده . ترجيح دادم كه ادامه مسير ندهيم و به سمت مشهد حركت كرديم .بعد از استراحتي كوتاه و نوشيدن يك فنجان چاي در قهوه خانه خونيك،حال كاشاني بهتر شده بود.اما برافروختگي هنوز در چهره اش نمايان بود .